وادی هشتم و حکایتی دیگر از مولانا
دوشنبه 25 فروردین 1399 ساعت 03:00 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفر شمسیان | ( نظرات )
دوستانِ عزیزم؛ حضرت مولانا در این حکایت، نه‌فقط حرکت به سمتِ خواسته را باعثِ رسیدن به خواسته می‌داند بلکه به انسان‌هایی که گمان می‌کنند برایِ رسیدن به مقصود بسیار نیکوکاری کرده‌اند و انتظارشان بر این است که هر نیکوکاری آنان در پیشگاه حق به شماره آید، کنایه می‌زند که حضرت حق هیچ نیازی به نیکوکاریِ انسان‌ها ندارد. کافی است به سمت هدف حرکت کنی و تلاش نمایی و سختی راه را به جان بخری، آنگاه به خواسته‌ات خواهی رسید.
پاداشِ نیکوکاری و خدمت، بلافاصله به شما داده می‌شود و آن پاداش حالِ خوشی است که بعد از هر خدمت به هستی برایِ روحِ انسان شفا به ارمغان می‌آورد.

به نام خداوندی که بسیار تواناست

سلام دوستان نسرین هستم همسفر
وادی هشتم را می‌توان کلیدی‌ترین وادی برای از قوه به فعل درآوردن دانایی و توانایی دانست.
دانایی‌ها علومی است که قدرت مطلق در روز الست به روح تفویض کرد و با آموزشِ اساتید و تجربه در مسیر زندگی، به ما یادآوری شد و توانایی‌ها، قدرتِ تفویض شده الهی است که فقط و فقط با حرکت در مسیر دانایی‌های کسب‌شده و قرار گرفتن در صراط مستقیم، فرصتِ ظهور پیدا خواهند کرد.
قُدَما در معنا و مفهومِ این وادی، اشعار و داستان‌ها و ضرب‌المثل‌های بسیاری را سینه‌به‌سینه نقل کرده‌اند تا به نسل امروز رسانده‌اند؛ مثل از تو حرکت، از خدا برکت و یا نابرده رنج، گنج میسّر نمی‌شود، مزد آن گرفت جانِ برادر که کار کرد.
حضرت مولانا نیز در ارجحیتِ«ترجیح دادن» عمل‌گرایی به دانایی، حکایت‌ها دارد که حکایتِ هدیه مردِ عرب به خلیفه، سازگاری بسیاری با مسیرِ وادی هشتم داشته و جالب اینکه آخر حکایت نیز شباهت زیادی به اجرایِ پیمان در وادی هشتم را دارد.

هدیه مرد عرب به خلیفه:
در روزگاران قدیم در بغداد خلیفه‌ای بود که بسیار بخشنده و گشاده‌دست بود، به‌طوری‌که آوازه و شهرتِ بخشندگی او همه جهان را پر کرده بود. کسی نبود که به درگاه او برود و حاجت ناروا برگردد. این خلیفه با بخشندگیِ بی‌حدوحصر خود، مظهر بخشایشِ خداوند بود. بسیار واضح است که این خلیفه و پادشاه تمثیل همان ایزدِ یکتای هستی، حضرت حق است.
 یک خلیفه بود در ایّام پیش
کرده حاتم را غلامِ جودِ خویش 
رایتِ «پرچم» اکرام و داد افراشته
فقر و حاجت از جهان برداشته 
بحر و دُر از بخشش اش صاف آمده
دادِ او از قاف تا قاف آمده 
در جهانِ خاک، ابر و آب بود
مظهر بخشایش وهاب «بخشندگی» بود
قبلهٔ حاجت در و دروازه‌اش
رفته در عالم به جود، آوازه‌اش 
هم عَجَم، هم روم، هم تُرک و عرب
مانده از جود و سخایش در عَجَب

القصه؛ یک شب زنِ عربی که آوازه بخششِ این خلیفه به گوشش رسیده بود، شروع کرد به بحث‌وجدل با شوهر خود که باید به بارگاه خلیفه بخشنده بروی تا ما نیز از فقر و بیچارگی نجات یابیم. «زن تمثیل خواسته معقولِ نفس است که درنتیجه کسبِ دانایی، انسان را وادار به حرکت می‌کند»
شوهرِ زن شروع کرد به سرزنش کردنِ زن که عمر ما بیشترش گذشته و من که به فقر خود می‌بالم و تو بسیار مادی‌گرا شده‌ای. خداوند خود روزی‌رسان است و نیازی به تلاش و تقلای زیاد نیست. تو وقتی جوان‌تر بودی، قانع‌تر بودی؛ ولی الآن زر طلب شده‌ای، درحالی‌که در جوانی در قناعت خود، زر بودی. تو جفتِ منی؛ پس باید با من یکی شوی تا کارها به مصلحت شود. من قانع ام و تو نباید مرا سرزنش کنی؛ وگرنه باید مرا ترک کنی. «در اینجا مردِ عرب تمثیل انسانی است که از دانایی خود بر ضدِ خود استفاده می‌کند»
زن چون شویِ خود را تا بدین حد ناراحت دید از مکر و دامِ زنانه استفاده کرد و شروع به گریه کرد و با گریه خود، مرد را تسلیمِ خود نمود.

مباحثه زن اعرابی با شوهرِ فقیر خود:
 یک شب اعرابی زنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت‌وگوی را
کین همه فقر و جفا، ما می‌کشیم
جمله عالم در خوشی، ما ناخوشیم 
نانمان نی نان‌ خورشمان درد و رشک
کوزه‌مان نه آبمان از دیده اشک 
قرص مَه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته 
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان 
قحط ده سال آر ندیدی در صور
چشم‌ها بگشا و اندر ما نگر

شوی گفتش؛ چند جویی دخل و کَشت
خود چه ماند از عمر افزون‌تر گذشت
عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
زان که هر دو همچو سیلی بگذرد
خواه صاف و خواه سیلِ تیره رو
چون نمی‌پاید دمی از وی مگو
اندرین عالم هزاران جانور
می‌زید «زندگی می‌کند» خوش عیش بی زیروزبر
شکر می‌گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب ناساخته
حمد می‌گوید خدا را عندلیب«بلبل»
کاعتماد رزق بر توست ای مجیب «اجابت‌کننده»
هر که شیرین می‌زید، او تلخ مُرد
هر که او تَن را پرستد جان نبرد
گوسفندان را زصحرا می‌کشند
آنکه فربه‌تر، مر آن را می‌کشند
تو جوان بودی و قانع‌تر بودی
زر طلب گشتی، خود اول زر بودی
جفتِ مایی، جفت باید هم صفت
تا برآید کارها با مصلحت
من روم سویِ قناعت دل قوی
تو چرا سویِ شناعت «سرزنش کردن» می‌روی؟
گفت؛ ای زن، تو زنی یا بوالحَزَن «مایهٔ غم و اندوه»؟
فقر، فخر آمد مرا بر سر مزن
تَرکِ جنگ و رهزنی، ای زن بگو
ور نمی‌گویی به ترکِ من بگو
زن چو دید او را که تُند و توسن «عصبانی، ناراحت» است
گشت گریان، گریه خود دامِ زن است
مرد گفت؛ اکنون گذشتم از خلاف
حکم داری، تیغ برکش از غلاف
هر چه گویی من تو را فرمان‌برم
در بد و نیک آمدِ آن ننگرم

مباحثه زن و شوهر عرب برایِ رسیدن به حاجت و رهایی از فقر بسیار خواندنی و مفصل است که بنده برایِ رعایت حوصله خواننده از تفصیل آن چشم‌پوشی می‌کنم و توصیه می‌کنم مفصل این بحث را که بسیار آموزنده و ذخیرهٔ دانایی است در مثنویِ مولانا مطالعه بفرمایید؛ «البته با نوشتن یک بیت از شعر می‌توانید کل داستان را در گوگل بیابید.»
به‌هرحال زنِ که تمثیلِ خواسته معقولِ به‌حداعلا رسیده است، بر شوهر خود که همان نفسِ سرکش است و فقر خود را توجیه می‌کند، پیروز می‌شود و شویِ خود را وادار به حرکت به بارگاهِ پادشاهِ سخاوتمند می‌نماید.
مرد از همسر خود می‌پرسد: حال که برایِ گرفتنِ حاجت به بارگاه پادشاه می‌روم، به چه بهانه‌ای بروم؟
زن می‌گوید: برایِ پادشاه یک کوزه آبِ باران که جمع کرده‌ایم، به‌عنوان هدیه ببر و به بهانهٔ این هدیه، حاجت خود را به پادشاه بگو. 
زن خبر نداشت که بغداد رود دجله آب شیرین دارد؛ چون زن و مرد عرب در صحرا زندگی می‌کردند، آبِ شیرینِ باران برایشان ارزش زیادی داشت و گُمان می‌بردند این آب در همه جایِ دنیا همین‌قدر باارزش هست.

گفت: من شه را پذیرا چون شوم
بی بهانه سویِ او من چون روم
صدق می‌خواهد گواهِ حالِ او
تا بتابد نور او بی قال او
گفت زن: صدق آن بُوَد کز بود خویش
 پاک برخیزی تو از مجهود «آنچه با تلاش و کوشش به دست آید» خویش
آبِ باران است ما را در سبو
مُلکت و سرمایه و اسبابِ تو
این سبویِ آب را بردار و رو
هدیه سازو پیشِ شاهنشاه شو
زن نمی‌دانست کانجا بر گذر
هست جاری دجله‌ای همچون شکر
مرد از پیشنهادِ زن، استقبال کرده و کوزه آب را برداشت و راهیِ دارالخلافه شد. در سفر، از بیابان‌ها و سختی‌های زیادی عبور کرد و بسیار از کوزهِ آب مراقبت کرد تا آب را سالم به شاه برساند. وقتی به دارالخلافه رسید، دید که افرادِ بسیاری هدیه به دست برایِ گرفتن حاجت از شاهِ بخشنده به آنجا آمده‌اند، چه کافر یا مؤمن و چه زشت یا زیبا، از لطف و مرحمت پادشاه که همچون خورشید و باران بهره می‌دید، بهره می‌برند، بهشتی بود وصف‌ناپذیر. 
هرلحظه صدا می‌زدند که‌ ای طالب بیا که بخشش برایِ نمایان شدن، محتاجِ گدایان است«چون گدا همان‌گونه که انسان زیباییِ خود را در آینه می‌بیند، احسان و بخشش را نیز گدا نمایان می‌کند.»
 پس سبو برداشت آن مرد عرب
در سفر شد می‌کشیدش روز و شب
سالم از دزدان و از آسیب سنگ
برد تا دارالخلافه بی‌درنگ
دید درگاهی پر از انعام‌ها
اهل حاجت گستریده دام‌ها
دم به دم هر سوی صاحب حاجتی
یافته زان در، عطا و خلعتی
بهر گبر «کافر» و مؤمن و زیبا و زشت
همچو خورشید و مطر «باران» نی چون بهشت
بانگ می‌آمد که‌ ای طالب بیا
جود محتاجِ گدایان، چون گدا
رویِ خوبان زآیینه پیدا شود
رویِ احسان از گدا پیدا شود
وقتی‌که نوبت به مردِ اعرابی رسید، پرده‌داران بارگاهِ شاه پیش او آمدند و گلابِ لطف و مرحمت بر او زدند. حاجت او را فهمیدند بدون آنکه مرد حرفی بزند؛ چون کار آنها بخشیدن و عطا کردن بود، بدونِ خواستن و به زبان آوردنِ حاجتمند. «پرده‌داران بارگاه شاه؛ تمثیلِ نیروهایِ مثبت هستند که انسان را به خواستهِ خودش به‌فرمان حق می‌رسانند.»
آن عرابی از بیابان بعید
بر در دارالخلافه چون رسید
پس نقیبان «پرده‌داران» پیش او باز آمدند
بس گلاب لطف بر جیبش «گردن» زدند
حاجت او فهمشان شد بی مقال
کار ایشان بود عطا پیش از سؤال
مرد عرب به پرده‌داران گفت: برای گرفتنِ مبلغی آمده‌ام؛ چون عذر موجه ای دارم و پشت‌درپشت مرا ببینید، بی‌پول بودند. من غریبم و به امیدِ لطفِ سلطان از بیابان‌ها گذر کردم؛ چون بویِ لطفِ سلطان همهٔ بیابان‌ها را گرفته، طوری که ریگ‌های بیابان نیز از لطف او جان گرفته‌اند. تا اینجا به خاطر دینار آمده‌ام؛ ولی به اینجا که رسیدم و عظمت و کرمِ شاه را دیدم، مستِ دیدار او شدم.
گفت وجهم گر مرا وجهی دهید
بی وجوهم چون پس پشتم نهید
من غریبم از بیابان آمدم
بر امید لطف سلطان آمدم
بوی لطف او بیابان‌ها گرفت
ذره‌های ریگ هم جان‌ها گرفت
تا بدین جا بهر دینار آمدم
چون رسیدم مست دیدار آمدم

 سپس مردِ عرب کوزهِ آب را پیش گذاشت و اعلامِ خدمت برای شاه کرد و گفت: این آب را به شاه دهید و حاجت مرا از او بخواهید. این آبِ شیرینِ گوارا را در کوزه‌ای نو ریخته‌ام و هدیه آورده‌ام. این آب، آبِ بارانی است که در گودال جمع شده بود.
پرده‌داران خنده‌شان گرفته بود؛ ولی با میل و رغبت آب را پذیرفتند؛ چون لطف و محبتِ شاهِ خوب و مهربان، نه‌فقط در وجودِ آنها بلکه در تمامِ ذراتِ هستی اثر کرده بود.
 آن سبوی آب را در پیش داشت
تخم خدمت را در آن حضرت بکاشت
گفت این هدیه بدان سلطان برید
سائل شه را ز حاجت وا خرید
آب شیرین و سبوی سبز و نو
ز آب بارانی که جمع آمد به گو «گودال»
خنده می‌آمد نقیبان را از آن
لیک پذرفتند آن را همچو جان

زان که لطف شاه خوب با خبر
کرده بود اندر همه ارکان اثر
خوی شاهان در رعیت جا کند
چرخ اخضر «آسمان» خاک را خضرا «سبز» کند

مرد عرب را به حضورِ شاه بردند و چون شاه، احوالِ مرد را شنید فرمان داد که سبویِ او را پر از زر کنید و حتی بیشتر از آن را به او بدهید و به این صورت مردِ عرب را از فقر نجات داد. سپس به یکی از پرده‌داران خود فرمود که این مرد را هنگامِ برگشتن، سوارِ کشتی کنید تا از دجله که نزدیک‌تر به شهر اوست، مسیر را طی کند نه از بیابانِ سخت.
چون خلیفه دید و احوالش شنید
آن سبو را پر ز زر کرد و مزید
آن عرب را کرد از فاقه «فقر» خلاص
داد بخشش‌ها و خلعت‌های خاص
پس نقیبی را بفرمود آن قباد
آن جهانِ بخشش و آن بهرِ داد
که این سبو پر زر به دست او دهید
چون‌که واگردد، سویِ دجله‌اش برید
از ره خشک آمده است و از سفر
از ره دجله‌اش بوَد نزدیک‌تر

مرد عرب تا در کشتی نشست و رودِ دجله را دید سجده کرد و از حیا و شرم مچاله شد؛ چون فهمیده بود آن آبِ کوزه که به خیالِ او بسیار باارزش بوده، در دیارِ شاهِ وهاب، چنین رودِ عظیمی با آبِ شیرین بوده که شاه هیچ نیازی به آن آبِ باران نداشته و عجبا از این شاهِ پر لطف و کرم که آن آبِ بی‌ارزش را با بزرگی پذیرفته.
چون به کشتی در نشست و دجله دید
سجده می‌کرد از حیا و می‌خمید
که‌ای عجب لطف این شه وهاب را
وین عجب‌تر کو ستد«ستاند» آن آب را
چون پذیرفت از من آن دریایِ جود
آن‌چنان نقدِ دغل «سکه تقلبی» را زودِ زود

 دوستانِ عزیزم؛ حضرت مولانا در این حکایت، نه‌فقط حرکت به سمتِ خواسته را باعثِ رسیدن به خواسته می‌داند بلکه به انسان‌هایی که گمان می‌کنند برایِ رسیدن به مقصود بسیار نیکوکاری کرده‌اند و انتظارشان بر این است که هر نیکوکاری آنان در پیشگاه حق به شماره آید، کنایه می‌زند که حضرت حق هیچ نیازی به نیکوکاریِ انسان‌ها ندارد. کافی است به سمت هدف حرکت کنی و تلاش نمایی و سختی راه را به جان بخری، آنگاه به خواسته‌ات خواهی رسید.
پاداشِ نیکوکاری و خدمت، بلافاصله به شما داده می‌شود و آن پاداش حالِ خوشی است که بعد از هر خدمت به هستی برایِ روحِ انسان شفا به ارمغان می‌آورد.
کوزهٔ پر از آبِ باران می‌تواند تمثیلِ اعمال ما باشد که مدتِ مدیدی با رنجِ فراوان حملشان می‌کنیم و روزی که پیمان می‌بندیم به‌صورت سیاهه نوشتهِ آنها را به دست کائنات می‌سپاریم؛ ولی آن دریایِ جود و کرم از ما همان اعتراف و توبه را می‌پذیرد و کوزهٔ درونمان را پر از جواهراتِ حال خوش می‌کند.
بستنِ پیمان با احدیتِ مطلق برایِ خدمت به خود و هستی بر همهٔ عزیزانِ پیمان بسته مبارک باد.

نگارنده : اسیستانت محترم سرکار خانم نسرین
ویراستاری : همسفر الهام

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر شمسیان چهارشنبه 27 فروردین 1399 12:56 ب.ظ
چقدر خوب خواهد شد خواسته های معقول ما به حد اعلای خود برسد و نفس سرکش ما را رام کند و باعث حرکتش در صراط مستقیم شود. حرکت که آغاز شد، گره ها دیده خواهد شد. درست است که باز کردن گره ها سخت خواهد بود، اما به دنبالش آرامشی نسیبت خواهد شد که قدرش را می دانی.
با خواندن هر حکایتی از مولانا، هر انسانی با توجه به گره درونیش برداشتی خواهد داشت. شاید برداشت من با دیگران فرق کند چون گره و مشکل من با دیگران فرق دارد.
از هر حکایت شاید بیش از آنچه فکر می کنیم، می توان برداشت داشت.
نویسنده حکایت با این حکایت به من آموخت اگر مرد حرکت نمی کرد هیچ زمانی متوجه نمی شد که خداوند به اعمال ما هیچ احتیاجی ندارد و این ما هستیم که همیشه به او محتاجیم. همان گونه که خانه را اگر پشت به خورشید و یا رو به خورشید بسازیم، برای خورشید فرقی ندارد ولی برای ما فرق خواهد داشت که اگر رو به خورشید بسازیم از گرما و نور خورشید بهره خواهیم برد.
درس دیگری هم برای من داشت؛ خداوند به سعی و تلاشت نگاه می کند. به اصرار به خواسته ات، نگاه می کند حتی اگر دستانت پر از خالی باشد باز او به لطف و کرمش ظرفت را پر خواهد نمود.
سپاس خانم نسرین. بسیار آموختم.
پوران همسفرعباس 1 چهارشنبه 27 فروردین 1399 12:43 ب.ظ
خداقوت خانم نسرین عزیز ؛مثل همیشه عالی وسرشار از انرژی ؛درس ؛اموزش بود بسیار ممنونم از این اموزش کامل وجامع لذت بردم .
خداراسپاس برای وجود استادی همچون خانم نسرین عزیز که به این زیبایی اموزش می دهند .
خداقوت به گروه وبلاگ .
فهیمه۱۸ چهارشنبه 27 فروردین 1399 01:31 ق.ظ
خانم نسرین عزیزززز خداقوت بسیار حکایت زیبا وآموزنده ای بود لذت بردم سپاسگزااارم امیدوارم همیسه موفق وپیروز باشید
مریم کرمی سه شنبه 26 فروردین 1399 07:04 ق.ظ
خانم نسرین عزیز ممنون از حکایت زیبایی که بیان کردید .ارتباط جالبی که بین این داستان و وادی هشتم برقرار کردید بسیار برایم آموزنده بود.و این قطعا به دلیل نکته سنج بودن و دانایی بالای شماست .خیلی از شما سپاسگزارم.
از گروه محترم وبلاگ هم بسیار ممنونم.
همسفرسکینه24 سه شنبه 26 فروردین 1399 01:25 ق.ظ
اسیستنت محترم،خانم نسرین عزیز، مهربان و دوست داشتنی.حکایتهایتان بسیار زیبا است.و ان را با دانایی خود،برایمان ساده و قابل فهم می‌کنید.همیشه از مشارکت ها،مقاله ها و دل نوشته هایتان و وجود نازنینتان لذت می‌برم.خدا را شکر که بزرگی چون شما را در شعبه شاد اباد داریم.
الهام عزیزم سپاس فراوان.خدمتت پر برکت.دانایی ات افزون.سهم دلت آرامش.
سمیه چمانه سه شنبه 26 فروردین 1399 12:20 ق.ظ
درود فراوان خدمت راهنمای عزیزم خانم نسرین
این حکایت خیلی زیبا بود و نکات بسبار زیبایی را در خود جای داده بود ،خیلی استفاده کردم و لذت بردم ،به خصوص این نکته که در حکایت گفته شد ،لطف و مهربانی پادشاه در تمام ذرات هستی اثر کرده بود ،خیلی به دل و جانم نشست و آموختم که مهربانی آدم ها نه تنها در انسان های اطرافش بلکه حتی در ذرات هستی هم اثر میکند.
خدا قوت به شما و خدمتگزاران وبلاگ
همسفر سمانه ۱۷ دوشنبه 25 فروردین 1399 09:33 ب.ظ
خدا قوت خدمت اسیستانت محترم خانم نسرین عزیز بسیار حکایت خوبی بود واقعا از شما سپاسگزارم که وقت می گذارید و این حکایت های خوب را که با دستور جلسات منطبق هستند را در اختیارمان می گذارید و به زبان ساده و روان برایمان به تحریر در می آورید تا بهتر متوجه بطن حکایت شویم خداوند به قلمتان برکت دهد و پایدار باشید و برکات این خدمات ارزشمند شما در زندگیتان جاری باشد با تشکر از وبلاگ نویسان محترم.
عزیزه 15 دوشنبه 25 فروردین 1399 07:53 ب.ظ
خانم نسرین اسیسنت محترم سپاسگزارم از اموزشهای نابی که دراختیار ما رهجویان قرار میدهید به خود می بالم در دوره ای زندگی میکنم که استادانی چون شما دارم امیدوارم بتوانم اموزشهای کنگره رادرمسیرزندگی وکنگره کاربردی کنم
همسفر بهناز دوشنبه 25 فروردین 1399 04:29 ب.ظ
خانم نسرین اسیستانت محترم بسیار بسیار از داستان زیبایی که در آن آموزش های زیادی نهفته بود لذت بردم و استفاده کردم و دیدم را نسبت به اعمالی که انجام میدهم عوض کرد و راه تازه ای در زندگی برایم باز کرد، ممنون و سپاسگزارم از شما همواره موفق و موید باشید
و عرض خدا قوت دارم خدمت وبلاگ نویسان پر تلاش
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات