حس پیمان ؛ خدمت بدون قضاوت
دوشنبه 12 اسفند 1398 ساعت 03:00 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفر مریم | ( نظرات )
در پیشگاه ا... و در حضور ِدیده‌بانان ، مسافران، همسفران و نگهبان کنگره 60 پیمان بستم حافظِ حرمت، اصول و قوانین کنگره 60 باشم.
هنگام بستن پیمان همواره خود را در صحرایی سرسبز می‌دیدم و فرشتگانی زیبا با لباس‌های سفید که از آسمان نظاره گرِ پیمان بستنم هستند.
خداوندا، این همه شاهد. خود کمکم کن که از صراط مستقیم خارج نشوم.

یا علیم

سلام دوستان فاطمه هستم همسفر
می گویند؛ قلم فریاد ساکت است.
می گویند؛ نقشِ قلم از شمشیر و زبان و  دِرهِم و دینار بیشتر است.
می گویند؛ با قلم افرادی را می‌توان بیدار کرد.
هرگاه میل به نوشتن را از دست می‌دهم به سراغ سوره قلم می‌روم و معنای آن را به دقت می‌خوانم.
قسم به قلم و آنچه می‌نویسد.
و آنگاه که قلم در دست می‌گیرم، از هر سو صداهایی می‌آید که بنویس!
بنویس به نام خداوندی که زیباست. خداوندی که بزرگترین موجود هستی است. خداوندِ بی انتها. خداوندی که به جای اینکه به خود قسم بخورد، به نام تو قسم می‌خورد.
قلمم، خدایم به نام تو قسم خورد؛ پس یاری ام نما آنچه می‌نویسم اول باعث بیداری خودم شود.
21بهمن ساعت 5/30 بامداد از خواب بیدار شدم. بعد از نماز صبح، سر بر سجده نهادم تا دعایی نمایم و آرام گیرم.
نمی‌دانستم از معبودم چه بخواهم. راه سختی در پیش داشتم. قبولیِ یک مسئولیت سخت؛ اما شیرین!
برای رسیدن به این جایگاه با تمام وجودم تلاش کرده بودم؛ زیرا می‌دانستم بهشت را به بها می‌دهند نه به بهانه!
از دیدِ من، جایگاه کمک راهنمایی رفیع و آسمانی است. خیلی باارزش است و خیلی مقدس.
احساس می‌کنم بالاترین آموزش‌ها، تزکیه و پالایش در این دوره از حیاتم را در این جایگاه کسب خواهم نمود و اینک که در چند قدمیِ آن قرار داشتم، ترسی بر وجودم مستولی گشته بود. تمام وجودم به لرزه درآمد.
خدایا چه بخواهم از تو؟
اشکهایم جاری گشت و امان حرف زدن را از من گرفت، کم کم صدایِ گریه‌هایم را می‌شنیدم. شانه‌هایم می‌لرزید.
معبودا؛ نمی‌دانم از تو چه بخواهم! تو بیشتر از خودم بر من و اعمالم، آرزوهایم آگاهی؛ پس آن ده که آن به و من راضی‌ام  به رضای تو.
پروردگارا؛ گویند دوستِ نزدیک تر از من به من است؛ یعنی تو. تو به من از من نزدیک تر هستی؛ پس حائل شو بین من و نفسم تا از این امتحان سربلند بیرون آیم.
کریما؛ کمکم کن همچون اولیای الهی، دلسوزانه خدمتگذار انسان‌هایِ دردمند باشم.
رحمانا؛ یاری ام نما خالصانه و متواضعانه، با مهربانی و عطوفت در خدمت بهترین بندگانت باشم.
رحیما؛ بر من منت گذار، مدد نما تا باعث خوشحالیِ دل بندگانت شوم.
علیما؛ کمک کن خدمتم خالصانه و صادقانه در چهارچوب قوانینی که وضع می‌شود باشد.
دستانم را رها مکن، آمین یا رب کریم.
سر از سجده برداشتم. اشکهایم را پاک کردم و آماده شدم برایِ حرکتی نو، سرآغازی تازه.
مدت زمانی را بایستی تحمل می‌کردم تا مقصد. در دلم سپاسگذاری را آغاز کردم. خدایا بابت تمام داده ها و نداده‌هایت شکر. بابت این آرامش شکر.
خداوندا؛ آرامش واقعی را سهم همه انسان‌هایی که خواهان رسیدن به تو هستند بنما!
برایِ تک تک آنانی که در راه رسیدن به این حال کمکم کرده بودند، دعا می‌کردم. چقدر دلم می‌خواست بودند تا در شادی‌ام شریک باشند.
به یاد راهنمایم افتادم و زحماتی که برایم کشید تا به حال خوش برسم و راهنمایش. فرشته‌هایِ زمینی که در وصفشان هرچه بگویم، کم است.
و مسافرم... با یادش اشک در چشمانم حلقه بست. سپاسگذار او هم بودم. بچه 17 ساله‌ای  که آن همه سختی را متقبل شد تا من در این دوره از زندگی‌ام، این مراحل را طی کنم.
روزهایِ سخت همچون پرده سینما از جلوی چشمانم گذشت.
برای اینکه بتواند کار کند به ترامادول متوسل شد، برای خلاصی از ترامادول به سراغ متادون رفت و برای رهایی از دست متادون، سراغِ بوپرونورفین. تخریب روی تخریب. رنج هایش، عذاب هایش، دردهایش بماند. شب هایِ سقوط آزادش، ناله‌ها و اشکهایش همه و همه بماند.
نتوانستم سدی برای اشکهایم بسازم. اجازه باریدن دادم.
بیقراری هایش، بغض‌هایش، فریادهایش، شکستنش و ... همه آمدند و رفتند و من انگار سفری مجدد داشتم.
خدایا کمکم کن همواره سپاسگذار مهرت باشم.
به مقصد رسیدم. اشکهایم را پاک کردم. برای گرفتن پیمان نامه به طبقه دومِ آکادمی رفتم.
خدمتگذارانِ باغِ بهشت، آنقدر خوش رو و مهربانند که آدمی نمی‌تواند بهتر از آنجا را سراغ داشته باشد.
با تبریک و لبخند برگه پیمان را به دستم دادند.
مگر می‌شود بهشت را توصیف کرد؟ مگر می‌شود حال خوش را به رشته تحریر درآورد؟
آنجا بویِ بهشت می‌داد. آنجا شور بود، مهر بود، عشق بود. آنجا مهربانی موج می‌زد. همه خوشحال بودند. لبخند بر لبان همه نقش بسته بود.
همه همچون فرشتگانِ آسمانی لباس سفید بر تن داشتند و به انتظار نشسته بودند، به انتظارِ مردی از تبارِ نور، از تبارِ عشق.
از راه رسید. به احترام حضورش، همه ایستادند.
شادتر از همیشه می‌دیدمش. لبخندهایش، حال خوشش ناخودآگاه حال همه را بهتر و بهتر کرده بود. انگار لبخندش مُسری بود، به همه سرایت کرده بود.
آرزو کردم همیشه شاد باشد. همیشه بخندد.
در ابتدا آقای مهندس به همه تبریک گفتند و آقایِ ترابخانی، دیده‌بانِ راهنمایان و خانم آنی، دیده‌بانِ گروه خانواده، ضمنِ تبریک، به حضار، خوش آمد گفتند.
آقایِ مهندس نکات مهمی را برایمان متذکر شدند. تمام حواسم را جمعِ صحبت‌هایِ ایشان کرده بودم. فرمودند: این دوره برای آموزشِ شماست و شما باید در این دوره یکسری دروس را یاد بگیرید و به شاگردانتان منتقل نمایید و یادتان نرود که شما مالک رهجویتان نیستید و باید رهجو را برایِ سیستم پرورش دهید و ... 
خانم آنیِ کماندار نیز یادآور شدند؛ هدف ما کمک کردن و خدمت کردن به انسان‌هاست. راهنماها درگیرِ قیاس و قضاوت نشوند؛ چون اگر درگیر شوند از اصل موضوع دور می‌شوند.
امیدوارم همیشه در ذهنم بماند و در راستایِ آن حرکت نمایم.
جلسه با صحبت‌های آقای ترابخانی و آقای لطفی ادامه پیدا کرد تااینکه بالاخره لحظه موعود؛ یعنی زمانِ بستنِ پیمان فرارسید.
آقای مهندس فرمودند: هرگز فراموش نکنید شما همه را شاهد می‌گیرید تا از صراط مستقیم خارج نشوید. رو به قبله بایستید و پیمان نامه را در دست راست خود بگیرید و دستِ چپ تان را به حالت قسم خوردن بالا بگیرید و همراه آقای ترابخانی تکرار نمایید.
دست از نوشتن برمی‌دارم. آن لحظه را دوباره در ذهنم به تصویر می‌کشم. حس عجیبی به سراغ آدم می‌آید. ترس همراه با شوق. اسمی نمی‌توانم برای حالِ آن لحظه ام بگذارم.
ن و القلم.
در پیشگاه ا... و در حضور ِدیده‌بانان ، مسافران، همسفران و نگهبان کنگره 60 پیمان بستم حافظِ حرمت، اصول و قوانین کنگره 60 باشم.
هنگام بستن پیمان همواره خود را در صحرایی سرسبز می‌دیدم و فرشتگانی زیبا با لباس‌های سفید که از آسمان نظاره گرِ پیمان بستنم هستند.
خداوندا، این همه شاهد. خود کمکم کن که از صراط مستقیم خارج نشوم.
با هر کلمه ای که می‌شنیدم و تکرار می‌کردم، لرزشی در وجود خود احساس می‌نمودم. معلق بودم بین زمین و آسمان. به نظر تجربهِ تکراری بود. بغض، اشک، حالتی که وصف ناپذیر است.
پیمان بسته شد، به صف شدیم. بنیان کنگره 60 با دستان پرمهر خود شال مقدس کمک راهنمایی را بر گردنمان گذاشتند. آن لحظه در دلم دوباره عهد بستم که با در نظر گرفتنِ معرفت، عمل سالم و عدالت در راستایِ کمک به همسفران و تحقق آرمان‌هایِ کنگره 60 حرکت نمایم.
شور، شوق، اشتیاق و حالِ خوشِ آن روز را برایِ تک تک آنانی که خواستارِ خدمت در این جایگاه هستند، آرزو می‌کنم.

نگارنده : مرزبان محترم همسفر فاطمه
ویراستاری : همسفر الهام


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
معصومه همسفر مسعود جمعه 16 اسفند 1398 04:07 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز نوبت باران محفوظ است یادم میآید که سال پیش چقدر زحمت و تلاش کردید برای آزمون کمک راهنمایی و و قتی اسم شما جزء قبول شدگان نبود چقدر ناراحت بودید.شما قبل از تجربه کمک راهنمایی باید شال زرد رنگ و مقدس مرزبانی را تجربه میکردید.خوشا به سعادت شما که تا به مرحله کمک راهنمایی برسید همه شال ها را تجربه کردید و دست پر در جایگاه مقدس کمک راهنمایی مینشینید. تبریک میگویم و از صمیم قلبم برایتان خوشحالم مطمئنن در این جایگاه هم مانند قبل خوش میدرخشید و همسفران بسیاری را از تاریکی به نور هدایت خواهید کرد .مهربونم مبارکتان باشد.
مریم نظری جمعه 16 اسفند 1398 03:33 ب.ظ
خداقوت خانم فاطمه عزیزم ، خواهر مهربان و مادر دلسوز و عاشق
اینقدر زیبا نوشتی که دلم را به لرزه در آوردی ، این جایگاه و دریافت شال کمک راهنمایی لایق شماست.
خواهر عزیزم شما در همه‌ی جایگاههای خدمتی خوش درخشید و من مطمئن هستم که لژیون پرباری خواهی داشت و خوشا به حال کسانی که رهجوی شما باشد.
حس پیمانت و لحظه های عرفانی شما برای من تکانه بود. من شاید بیش از چند بار دلنوشته شما را خواندم ،نوشته هایت همیشه به من آرامش می دهد.از صمیم قلبم این جایگاه رفیع را تبریک می گویم و برایتان بهترین تقدیرها را آرزومندم۰
خدا قوت الهام عزیزم
همسفر فرزانه جمعه 16 اسفند 1398 12:49 ق.ظ
خانم فاطمه عزیز و دوست داشتنی چقدر با دلنوشته تان بغض کردم و دوست دارم بارها آن را بخوانم و از حستان لذت ببرم و آرزو کردم که خداوند این چنین حس خالصانه و قلم قدرتمند هم نصیب من کند.امیدوارم در ادامه راهتان خوشتر بدرخشید.از صمیم قلبم با دیدن تصویرتان و خواندن نوشته تان خوشحال شدم.
همسفر جمیله7 پنجشنبه 15 اسفند 1398 09:15 ب.ظ
سلام خانم فاطمه عزیز از حس وبیان زیباتون انرژی گرفتم سال کمک راهنمایی مبارکتون باشه شما لایق بهترین هایی بهترینها نصیبتون ⚘⚘⚘
همسفر مریم پنجشنبه 15 اسفند 1398 07:08 ب.ظ
خانم فاطمه عزیزم ممنون از بیان احساستان. آنقدر خوب نوشتید که احساس کردم من نیز پیمان بستم. خداوند در این جایگاه هم یار و یاورت باشد.
سپاس از گروه وبلاگ
همسفر زینب لژیون یکم پنجشنبه 15 اسفند 1398 10:51 ق.ظ
خداقوت خانم فاطمه عزیز تبریک هزار تبریک به شما مرزبان محترم خانم فاطمه عزیزم انشاالله درجایگاه کمک راهنمایی بدرخشید
سمیه چمانه چهارشنبه 14 اسفند 1398 10:36 ب.ظ
خانم فاطمه عزیزم عرض تبریک فراوان برای دریافت شال مقدس کمک راهنمایی ،احسنت بر شما که در اول راه به خوبی ارزش و منزلت این خدمت خداپسندانه را درک کرده اید و شکر گزار هستید
بند بند دلنوشته ات به دل و جانم نشست و با حلقه اشک در چشمانم بارها این مطلب را خواندم و لذت بردم
خانم فاطمه عزیزم برایت خیر کثیر در این خدمت عاشقانه آرزو میکنم
مریم کرمی چهارشنبه 14 اسفند 1398 09:09 ب.ظ
خانم فاطمه عزیزم، این جایگاه مقدس مبارکتان باشد، بسیار حس خود را زیبا بیان کردید و مرا هم با خودتان در تمام لحظات همراه کردید. امیدوارم که در این جایگاه هم خوش بدرخشید.
سیده زهرالژیون 2 چهارشنبه 14 اسفند 1398 07:43 ب.ظ
مرزبان گل و مهربان خانم فاطمه عزیز مبارک باشد این شال وپیمان وجایگاه.بابرکت و پر نور الهی.خداقوت ومرحباو احسنت.برای من هم دعاکنید
چهارشنبه 14 اسفند 1398 07:41 ب.ظ
تبریکات ویژه خدمت فاطمه عزیز.مرزبان گل ومهربان.خیلی خوشحال شدم .برای من هم دعاکنید به این جایگاه برسم.
الهه لژیون ۱۲ چهارشنبه 14 اسفند 1398 06:29 ب.ظ
با عرض سلام و خدا قوت خدمت مرزبان محترم خانم فاطمه عزیز جایگاه کمک راهنمایی را که سرشارازعشق و محبت است به شما مهربان تبریک می گویم خیلی دوستون دارم براتون آرزوی بهترینها را از خداوند منان خواستارم ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
همسفر فاطمه لژیون سوم سه شنبه 13 اسفند 1398 11:04 ب.ظ
خانم شمسیان عزیز تبریک می‌گویم. واقعآ شما لیاقت این شال را داشتید. بهترینها رو در ادامه مسیر براتون آرزو میکنم.
عزیزه سه شنبه 13 اسفند 1398 08:57 ب.ظ
خانم فاطمه عزیزم هزاران بار خدارا شکر بابت این جایگاه خدمتیتان و هزاران هزار تبریک مبارکتان باشد این شال کمک راهنمایی که الحق برازندهتان است که شما برای به دست اوردنش بهای سنگینی پرداخت کردید این خوشحالی صمیمانه مرا پذیرا باش وسپاس از راهنماهای گرانقدرتان که حاصل زحمتشان به بار نشست
همسفر سکینه24 سه شنبه 13 اسفند 1398 07:10 ب.ظ
مرزبان محترم،خانم فاطمه عزیز،چه زیبا حس و حال خودتان را از روز پیمان بستن بیان کردید.شما خدمتگزاری عاشق،فرمانبردار،مهربان و صبور هستید،ان شاالله به واسطه ی خدمتهای عاشقانه و صادقانه تان بهترین و بالاترین پاداشها را از خداوند متعال بگیرید.دریافت شال مقدس و خوش رنگ کمک راهنمایی مبارکتان.موفق و پیروز باشید.
وبلاگ نویسان محترم خدا قوت
مریم حسینی سه شنبه 13 اسفند 1398 02:51 ب.ظ
خدا قوت به وبلاک تویسان عزیز
خانم فاطمه عزیز هزاران بار تبریک بسیار دل نوشته زیبا و پر عشق بود واقعا شال کمک راهنمایی برازنده شما می باشد برایتان از خداوند بهترینها را در این مسیر و برکت ان را آرزومندم موفق باشید
همسفر فتانه سه شنبه 13 اسفند 1398 11:18 ق.ظ
تبریک و هزاران بار تبریک به خواهر عزیزم خانم فاطمه‌مهربان خوشحالم از وجودتان و درخششتان در جایگاه کمک راهنمایی واقعا برازنده شما است چرا که شما پر از مهربانی ، خوش اخلاقی ، پر از آموزش و عاشق خدمت هستید و امروز دریافت این شال ارزشمند در واقع مزد تمام صفات خوبتان هست .ممنون از قلم خوبتان مطمعنن اگر بخواهید کتاب های خوبی از پس قلمتان چاپ خواهد شد .
خداقوت خدمت وبلاگ نویسان همیشه سبز
نسرین.اسیستنت سه شنبه 13 اسفند 1398 09:29 ق.ظ
چقدر زیبا،بی تکلف،بی ریاوبی ادعا بر سجده گاه بندگی پیشانی بر خاک زدید و با معبود یکتای عالم،رازونیاز نمودید.حضور سبزتان در کنگره،عشق به خدمتتان،نظم در انجام مسئولیتهایتان و گرمی حضورتان حاصل این اخلاص در بندگی معبود است.
شروع خدمت کمک راهنمایی که بیشترین و خالص ترین
عشق ها را سزاست بر شما همسفر عاشق مبارک باد.
گروه وبلاگ بسیار تلاشتان ستودنی است.
همسفر زهرا سه شنبه 13 اسفند 1398 12:14 ق.ظ
خانم فاطمه ،ممنون از حس خوبی که منتقل نمودید و تبریک عرض میکنم بابت دریافت شال و جایگاه کمک راهنمایی ،انشاالله در این جایگاه خدمتی خوش بدرخشید و بهترینها نصیبتان باد
ممنون از وبلاگ‌نویسان
همسفر حوریه دوشنبه 12 اسفند 1398 08:55 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز،چقدر قشنگ لحظات بهشتی را به تصویر کشبده اید.بی نهایت زیبا ودلنشین بود، راز ونیازتان با معبود بییار خواندنی وستودنیست.
از همان خدای رحمان میخواهم بهترین روزیهای مادی ومعنوی در این جایگاه پر خیر روزیتان شود.
هزاران بار تیریک،هم به خودتان وهم به کمک راهنمای عزیزتان.
تشکر فراوان بابت خدمتهای عاشقانه تان در جایگاه مقدس مرزبانی.
شما لایق بهترین جایگاهها هستید.
همسفر سمانه ۱۷ دوشنبه 12 اسفند 1398 07:29 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز مرزبان محترم هزاران بار تبریک میگم بابت این جایگاه که الحق شما لایق این جایگاه هستید و با کلام مهربان ونافدتان می توانید همسفران خوب و خدمتگزاری را برای کنگره پرورش دهید.به راهنماهای گرانقدرتان خانم پریناز و خانم سمیرا عزیز تبریک میگم و به خانم نسرین عزیز اسیستانت محترم شعبه تبریک میگم و به همسفرانی که در لژیون شما میخواهند آموزش ناب کنگره را دریافت کنند تبریک میگم.با تشکر از وبلاگ نویسان محترم.
همسفرنسیم لژیون بیستم دوشنبه 12 اسفند 1398 04:27 ب.ظ
خداقوت خانم فاطمه عزیزم.تبریک میگم.بی شک این شال واین جایگاه بسیاربرازنده شماست.آرزوی موفقیت براتون دارم بهترین.
پوران همسفرعباس 1 دوشنبه 12 اسفند 1398 03:27 ب.ظ
خداقوت وتبریک فراوان بابت این شال زیبا شما همواره درحال خدمت هستید وخداوند لیاقت خدمت به بندگانش را به هر کسی نمی دهد وشما انتخاب شدید بر
ای خدمت به خانواده هایی که به کنگره وصل می شوند ودرکنار شما اموزش می گیرند به شما بسیار تبریک می گویم واز مطلب شما بسیار لذت بردم وبسیار عالی بود .کلمات انقدر قدرت بالایی از عشق بود که دردل هر کس می تواند روزنه ای از عشق را مهیا کند تا اوهم بخواهد برای خدمت کردن تلاش کند .
مرزبان عزیز تلاش گر از شما بابت خدماتی که در
لژیون مرزبانی می کشید وارامش را برای اعۻا کنگره فراهم می کنید بسیار از شما سپاسگزارم ان شآلا با اتمام دوره مرزبانی شاهد لژیون پر بار شما باشیم .سربلند وپیروز باشید .
خداقوت به گروه وبلاگ نویسان .
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات