با خود عهد بسته بودم؛ بنویسم و بنویسم، آنقدر بنویسم ...
سه شنبه 12 شهریور 1398 ساعت 08:00 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفر الهام | ( نظرات )

خدمت در وبلاگ اولین جایگاه خدمتی من بود. با خود عهد بسته بودم؛ بنویسم و بنویسم. آنقدر بنویسم که صدای نوشته‌هایم به گوش همه مصرف‌کنندگان برسد تا راه کنگره 60 را پیدا کنند.

یا علیم  و یا حکیم

به نام خدای دستگیر و بی‌نیاز

 

هنوز صدایش در گوشم می‌پیچد؛ مامان؟ هستی؟ بیا کارت دارم.

وارد اتاقش می‌شوم، روی تختش جابه‌جا می‌شود. چشمان به خون نشسته‌اش مرا متعجب می‌کند.

+  چیزی شده مادر؟

اشک‌هایش روان می‌شود بر گونه‌های زرد و بی‌روحش.

+  بگو مادر. دق‌مرگ شدم.

_  مامان، من معتاد شدم.

+  چی؟

_  من معتاد شدم.

+  یعنی چی مادر؟

و بیان آغاز یک حادثه بزرگ. «من برای اینکه بتوانم کار کنم، هفته‌ای یکی، دو تا قرص ترامادول می‌خوردم بعد کم‌کم شد هر روز. فقط جمعه‌ها که سر کار نمی‌روم، قرص نمی‌خورم. مامان، من وقتی قرص نمی‌خورم، حال ندارم. جانی ندارم. نای راه رفتن ندارم. بدنم درد می‌گیرد. 

بغض دست از سرم برنمی‌دارد و ... گفت و گفت و اشک را مهمان صورت به زرد نشسته‌اش کرد. متعجب نگاهش می‌کردم و باورش برایم سخت بود.

اصلاً اعتیاد یعنی چه؟!

 معتاد؟!

سؤالات یکی پشت سر دیگری در ذهنم حکاکی می‌شد و از جلوی چشمانم می‌گذشت.

+  مادر مطمئنی؟ شاید اشتباه می‌کنی.

 _ نه مامان. مطمئنم؛ اما تو ناراحت نباش، درستش می‌کنم. از فردا قرص نمی‌خورم. جایی خواندم اگر 72 ساعت قرص نخورم، سمِ قرص از بدنم بیرون می‌رود و آن روز، آغاز ترکش شد.

یک روز، دو روز و روز سوم گذشت و چه سخت گذشت!

_  مامان، فکر کنم دیگه تموم شد.

+  خوبی مادر؟

_  کم‌کم خوب می‌شم.

هرروز بدتر از روز قبل، هرروز عصبی‌تر، هرروز ناامیدتر و هرروز با بغض بیشتر.

_  مامان؟

+  جانم مامان، بگو.

_  پس چرا من خوب نمی شم؟

+  نمی دونم مادر.

و اشک بود که از چشمان مهربانش جاری می‌شد. طاقت دیدن غصه‌هایم را نداشت. خود را در کمد دیواری حبس می‌کرد و آنجا مثلاً به‌دوراز چشمان من اشک می‌ریخت. غافل از اینکه صدای هق‌هق گریه‌هایش شنیده می‌شد و من نیز به‌دوراز چشمان او اشک می‌ریختم.

مگر چند سالش بود؟ تازه شانزده بهار از زندگی‌اش می‌گذشت.

خدایا صدایم را می‌شنوی.؟ می دانم که می شنوی . ایمان‌دارم؛ پس ناامیدش نکن، ناامیدم نکن.

روزها از پی هم می‌گذشت و او روزبه‌روز افسرده‌تر و غمگین‌تر می‌شد. هیچ‌چیز بدتر از این نیست که تو آگاهی نداشته باشی در مواقع این‌چنینی چه‌کاری باید انجام دهی! اشک‌هایش را می‌دیدم. صدای هق‌هق گریه‌هایش را می‌شنیدم. ذوب شدنش را، نابود شدنش را، صدای التماس‌هایش را که، مامان چه‌کار کنم را می‌دیدم و می‌شنیدم؛ اما کاری نمی‌توانستم انجام دهم. به نظر می‌رسید همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده بود تا من کر، کور، لال شوم.

خودش دست‌به‌کار شد.

_  مامان؛ یه جایی خوندم با متادون میشه این مشکل را حل کرد.

+  مطمئنی مادر؟

_  آره مامان. یه چند روزی هست شروع کردم. سی‌سی، سی‌سی استفاده می‌کنم بعد از بیست‌ویک روز، بیست‌ویک روز به صفر می رسونم و خوب میشم.

+  باشه مادر.

زمان مصرف تمام شد و به صفر رساند. با تمام مشکلاتی که داشت بالاخره به اتمام رسید.

 + خوبی مادر؟

_  خوبم.

و گذشت؛ باز بی‌حالی، بی‌حوصلگی و باز اشک و اشک.

کاش بدانید که چقدر سخت گذشت.

 _ مامان؛ حس می‌کنم یه چیزی کمه! یه چیزی کم دارم!

+  مثلاً چی مادر؟

_  نمی دونم! حالم خوب نیست. دوباره تو دلم آشوبه، باز بغض دارم، باز ناامیدی. مامان، دلم می خواد بمیرم.

خدایا صدایم را می‌شنوی؟ بچه شانزده‌ساله‌ام آرزوی مرگ دارد. مگر می‌شود؟ عدالتت کجاست؟

اون باید تو این سن، بگردد، بچرخد. خوش بگذراند و بزرگ‌ترین مشکلش باید درس خواندن باشد. بچه شانزده‌ساله کجا؟ اعتیاد کجا؟!

پرخاشگری‌هایش روزبه‌روز بیشتر می‌شد. دیگر از خشم‌هایش می‌ترسیدم. اشک جایش را به دادوفریاد داده بود. بعد مدتی اهریمنی دیگر را وارد جسم خود نمود، B2 «بوپرنورفین» 

_  مامان؟

+  جانم

 _ یه قرصی هست می شه با اون اعتیاد رو ترک کرد. خودم می دونم چطوری، از اینترنت خوندم و شروع کرد.

رسید به زمانی که B2 را به چهار قسمت تقسیم می‌کرد و یک قسمت آن را ساعت دوازده ظهر می‌خورد. برای اینکه بتواند درد را پشت سر بگذارد از جایش تکان نمی‌خورد تا یک ربع مانده به ساعت مصرف. ساعت دوازده یک قسمت از چهار قسمت را زیر زبانش می‌گذاشت تا کم‌کم آب شود.

خدا آن روزها را به کسی نشان ندهد.  وای از آن روزی که یکی، دو ساعت زودتر بیدار می‌شد. به بهانه‌های مختلف شروع به دادوفریاد می‌کرد. می‌زد، می‌شکست، فریاد می‌کشید و وقتی قرص می‌خورد آرام می‌شد. گوشه‌ای می‌نشست و متأثر می‌شد از کارهایی که انجام داده بود و در این میان کودک پنج‌ساله‌ام بیشترین آزار را متحمل می‌شد.

موهای پدرش به سپیدی نشست و غرور مردانه‌اش زیر فشار روحی و روانی شکست.

وقت به اتمام رسید. دیگر قرصی نمی‌خورد؛ اما باز خبری از حال خوش نبود.

_  مامان؟

+  جانم، بگو

_  یه چیزی باید باشه. من یه خلأیی رو احساس می‌کنم. یه چیزی که آرومم کنه، من به یه چیزی احتیاج دارم؛ ولی نمی دونم چیه!


و باز روز از نو، روزی از نو...

مشکلات بیشتر و بیشتر شد. برای حل مشکلش حرکت کرد.

یک روز به این انجیو، یک‌بار به انجیوی دیگر. یک روز نزد روانشناس، یک روز دیگر نزد روان‌پزشک؛ اما باز حال‌وروز خوبی نداشت.

مدتی سرش تو گوشی و کامپیوتر بود و کاری به کارش نداشتم.


27 فروردین 93؛

-  مامان، امروز میرم یه جایی به نام کنگره 60. از اینترنت پیدا کردم. زدم درمان اعتیاد که کنگره 60 اومد.

به معتادان می گن بیمار اعتیاد یا مسافر و یا مصرف‌کننده. براشون کلاس‌های جهان‌بینی میذارن. این چند مدت خیلی در موردش مطالعه کردم. شعبه‌های زیادی داره. وبلاگ دارن، سایت دارن. به بیشتر وبلاگ‌ها سر زدم و مطالبی که نوشته بودن رو خوندم. مطالب سایت رو هم این چند روز خوندم. مطالبش حال آدم رو خوب می کنه. برام دعا کن.

او رفت و دعایم بدرقه راه او شد.

آن روز او عضو جمعیت احیایی کنگره 60 شد. هفته بعد من نیز به این جمعیت پیوستم.

چند ماه که از ورودم به کنگره گذشت، تصمیم گرفتم هرزمانی در هر جایگاهی اجازه دهند مشغول خدمت شوم

خدمت در وبلاگ اولین جایگاه خدمتی من بود. با خود عهد بسته بودم؛ بنویسم و بنویسم. آنقدر بنویسم که صدای نوشته‌هایم به گوش همه مصرف‌کنندگان برسد تا راه کنگره 60 را پیدا کنند .  مکانی که درمان قطعی اعتیاد صورت می‌گیرد، جایی که تو آرامش واقعی را احساس خواهی نمود.

مسافرم از طریق سایت اصلی کنگره 60، با این مکان مقدس آشنا شد و من از همان زمان تصمیم گرفته بودم اگر اجازه دهند در هر قسمتی که شده پیام‌رسان معجزه کنگره 60 شوم و اکنون بیش از 3 سال است که خدمتگزار وبلاگ شعبه خودمان می‌باشم.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
فاطمه همسفر ابوالفضل یکشنبه 17 شهریور 1398 02:28 ق.ظ
خواهر عزیزم دل نوشته عالی بود و کلی اشک ریختم امیدوارم همیشه شاهد موفقیت های مسافرت باشی و خداروشکر که کنگره 60 باعث حال خوبتون شد.امیدوارم همه کسایی که دنبال رهایی هستن راه کنگره براشون باز شه
خدا قوت به وبلاگ نویسان
همسفرسکینه1 یکشنبه 17 شهریور 1398 01:25 ق.ظ
مرزبان محترم،خانم فاطمه عزیز،دل نوشته ی بسیار دلنشین و تاثیر گذاری بود.خدا را شکر که طعم شیرین رهایی را چشیدید.به امید رهایی همه سفر اولی ها و حال خوششان.
خدا قوت خدمت وبلاگ نویسان محترم.
ربابه لژیون پنجم شنبه 16 شهریور 1398 12:06 ب.ظ
خواهر خوب و مهربانم خانم فاطمه عزیز
مطلب شما را خواندم و اشک ریختم و لذت بردم و آفرین و احسنت گفتم به این صبر و مقاومت شما.همیشه از مطالب شما لذت میبرم و درس میگیرم .آفرین میگویم به این قلم شیوا و تاثیر گذار شما.از خدمتهای ارزنده شما صمیمانه تشکر میکنم و برایتان آرامش و آسایش را آرزو میکنم.
همسفر رعنا شنبه 16 شهریور 1398 08:22 ق.ظ
مرزبان عزیز خانم فاطمه؛دلنوشته تان بسیار احساسی و تاثیرگذار بود با خواندن آن اشک از چشمانم سرازیر شد و خدا را هزاران بار شکر کردم بابت این مکان امن ومقدس وآرامشی که شما بدست آورده اید.از خداوند می خواهم به لطف و رحمتش همچنان در این مسیر الهی ثابت قدم و کوشا باشید.بسیار سپاسگزارم از تمام زحمات و خدمات دلسوزانه و عاشقانه تان.
وبلاگ نویسان عزیز خدا قوت.
همسفرسمیه( ۱۶) جمعه 15 شهریور 1398 09:06 ب.ظ
خانم فاطمه عزیزم دلنوشته تان چون از دل برام به دل هم نشست و خداروشکر که با تمام سختی هایی که کشیدید اما بلاخره به ارامش رسیدید و خداقوت وخسته نباشید برای تمام خدمت های که انجام میدهید
همسفر مریم از رشت پنجشنبه 14 شهریور 1398 01:41 ب.ظ
خانم فاطمه عزیزم خدا قوت دلنوشتتون عالی بود و سراسر امید آرزوی بهترینها رو برای شما مادر گرامی و فرزندتان رو دارم
همسفر نسیم پنجشنبه 14 شهریور 1398 10:24 ق.ظ
خانم فاطمه ی عزیز و مهربانم...به پهنای صورت اشک ریختم با مطالبتان... امیدوارم هیچ مادری روز های شما را تجربه نکند. الحق که در هر جایگاهی عاشقانه و خالصانه خدمت میکنید و از دوست داشتنی ترین های شعبه هستید، خداروشکر برای حضورتان، در ادامه در جایگاه مقدس کمک راهنمایی مثل قبل سربلند و موفق باشید، تبریک و سپاس
مریم کرمی پنجشنبه 14 شهریور 1398 06:15 ق.ظ
خانم فاطمه عزیز، دلنوشته شما بسیار زیبا و پر از احساس بود . خدا را هزاران هزار بار شکر که شما به وسیله چراغ سایت کنگره، مسیر صحیح را پیدا کردید و به آرامش رسیدید. بهترین ها روزی اتان.
همسفر زینب چهارشنبه 13 شهریور 1398 06:29 ق.ظ
مرزبان محترم خانم فاطمه عزیزخداقوت به این قلم زیبای شما بابت مطالب آموزنده ازخداوندبزرگ برایتان بهتر ها را آرزومند
پوران همسفر عباس سه شنبه 12 شهریور 1398 11:56 ب.ظ
خداقوت خانم فاطمه ی عزیز مثل همیشه بسیار عالی وپر از درس بود یاد است یک بار یک مطلب تحت عنوان بهشت کوچک من نوشته بودید که مکان کنگره را به بهشت تشبیه کرده بودید وان مطلب هم بسیار عالی بود آن شاالا قلمتان هر روز پر توانتر باشد تا همه از نوشته های شما درس بگیرند واستفاده کنند .شما ومسافرتان در مسیر حرکت بسیار عالی حرکت کردید همچون سرو سربلند باشید .
خداقوت الهام عزیزم
همسفر مهدیه از لژیون ۴ سه شنبه 12 شهریور 1398 10:48 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز واقعا عالی وزیبا بود وقتی میخوندم اشک درچشمانم جمع شده بود خداروشکر که با کنگره ۶۰ آشنا شدیم برای درمان مسافرانمان وخودمون ممنون وتشکر خداقوت
همسفر سمانه ۱۷ سه شنبه 12 شهریور 1398 10:16 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز مرزبان محترم بسیار دل نوشته با حساس و خوبی نوشتید و خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد و خوشحالم بابت رهایی و حال خوب شما و مسافر محترمتان.بابت تمام خدمات شما در مرزبانی و وبلاگ شادآباد صمیمانه تشکر می کنم و این هفته را به شما و تمام خدمتگزاران سایت تبریک میگم.
فاطمه ربی همسفر حمید سه شنبه 12 شهریور 1398 04:06 ب.ظ
خداقوت و خسته نباشید میگم به خواهر عزیزم خانم فاطمه خیلی عالی بود مثل همیشه انشالله موفق باشی عزیزم پر انرژی و پیروز
فاطمه ربی همسفر حمید سه شنبه 12 شهریور 1398 04:01 ب.ظ
خدا قوت و خسته نباشید میگم خانم فاطمه عزیزم خیلی عالی بود مثل همیشه پراز عشق و انرژی
رقیه لژیون دهم سه شنبه 12 شهریور 1398 01:12 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز بسیار بسیار لذت بردم
خدا قوت بهترین مادر,بابت این سلامتی ورهایی خدارا هزاران بار شکر وحمد.همیشه در جایگاه های خدمتی موفق و همیشه سربلند باشی.
عزیزان وبلاگ نویس تبریک و خدا قوت به تک تکان عرض میکنم
رضا از لژیون2 سه شنبه 12 شهریور 1398 12:59 ب.ظ
بسیار عالی ...زیبا...پراحساس وموثر.
موفق وپیروز باشید.
سمانه همسفر داود سه شنبه 12 شهریور 1398 12:02 ب.ظ
خانم شمسیان عزیزم بسیار عالی بیان نمودید خدا رو شکر بابت کنگره عزیز خدا شکر بابت رهایی آقا میلاد یادم هست روزهای اول آمدنتان به کنگره خدا رو شکر به خاطر حس و حال امروز شما و آقا میلاد.سپاس از وبلاگ نویسان محترم.
همسفر زهرا سه شنبه 12 شهریور 1398 11:24 ق.ظ
خانم فاطمه عزیز مرحبا با قلم زیبایتان ،زندگی در تاریکی اعتیاد واقعا دردناک است و حس و حال شما را در آن روزها درک میکنم و خداوند را شکر میکنم بابت وجود کنگره ۶۰ و سایت کنگره ۶۰ که افرادی مانند شما که دنبال راه چاره و راه درمان اعتیاد هستند را به سر منزل مقصود می رساند ،الهی همیشه شاد و سلامت باشید
این هفته را به تمامی خدمتگزاران وبلاگ شادآباد تبریک عرض میکنم
ایرج ورمزیار(۲۱) سه شنبه 12 شهریور 1398 09:29 ق.ظ
همسفرگرامی سرکارخانم فاطمه..بسیار زیباواحساسی ..شماومیلادعزیزاززمره خوبان وخدمتگزاران شایسته کنگره میباشیدخداروشکربخاطروجودکنگره وسایت کنگره الان در آرامش بسرمیبریدودرپرتواین آرامش و رهایی لباس فاخرخدمت به تن دارید...پیروز و سربلند باشید..تشکرازوبلاگ از وبلاگ نویسان محترم گروه خانواده...
همسفر مرضیه لژیون یکم سه شنبه 12 شهریور 1398 08:50 ق.ظ
خانم فاطمه ی عزیزم دل نوشته ات را خواندم و اشک ریختم، چقدر تلخ و دردآور و چقدر خوب به نگارش درآوردی، خدا را شکر برای این روزها و شیرینی هایی که تجربه میکنی، خدا را شکر که راه درمانی کنگره 60 هست و الا با تجربه ی این همه بی راهه برای به اصطلاح ترک اعتیاد معلوم نبود چه بر سرمان می آمد...

این هفته را به شما و تمام خدمتگزاران بخش سایت و وبلاگ های کنگره 60 تبریک عرض می کنم و امیدوارم خداوند به زمان، زندگی و جانتان برکت دهد
موفق و موید باشید
در پناه حق
الهام جان سپاس و تبریک به شما و سپاس از خدماتت، بهترین ها نصیبت شود ان شاء الله
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic